تبليغاتX
ایرانیان باستان

ایرانیان باستان

 

در واپسین سالهای پادشاهی ساسانیان اوضاع ایران سخت آشفته بود. هرچند روزی یکی از سرداران شورشی می کرد و یا شاهزاده ای دیگر بر تخت می نشست. از دیگر سوی قدرت از اندازه فزون روحانیون بود که در تمامی شئون زندگی مردم داخل شده و زندگی را بر آنان تنگ آورده بودند. این هردو سبب بوجود آمدن نارضایی عمیق از دستگاه حکومتی در میان ایرانیان شده بود که این نارضایی نیز به نوبه ی خود آشفتگی ها در سطوح بالای اداره ی مملکت را افزایش می داد و شورشهای سرداران و شاهزادگان را فزونی می بخشید. ناگفته پیداست که چنین اوضاع آشفته ای در یک امپراتوری بزرگ و ثروتمند تا چه اندازه می تواند برای همسایگان فقیر ولی جنگجوی عرب تحریک کننده و وسوسه انگیز باشد. در طول این سالها بارها و بارها گروههایی از اعراب بادیه نشین که در نزدیکی مرزهای ایران زندگی می کردند به ایران حمله ور شدند ولی ماموران مرزبانی توانستند تهاجم آنان را دفع نمایند. با آغاز خلافت عمر در میان اعراب ، اختلافات و آشفتگی ها در ایران به اوج رسیده بود و همچنین بود وضع طمعکاری اعراب و وسوسه ی حمله ی به ایران در میان سران آنان ؛ تا آنکه سرانجام روزی رسید که عمر به منبر رفت و برای مردم گرسنه ی خود اینچنین خواند : « ای مردم ! خداوند شما را به زبان رسول خویش گنج خسروان و قیصران وعده داده است. برخیزید و جنگ با فرس را ساز کنید. » با شنیدن اسم فرس همگان خاموش شدند مگر ابو عبید بن مسعود ثقفی که برخاست و بانگ برآورد که من نخستین کس باشم که بر این مهم برآیم ؛ دیگران نیز به او تاسی جستند و مهیای نبرد با ایران شدند. عمر ، ابو عبید را بر آنان امیر گردانید و این لشکر برای جنگ با ایرانیان روانه ی عراق شد. این سپاه دو بار در حدود حیره و کسکر با مرزداران ایران درآویخت و پیروز شد و سپس در آنسوی فرات با گروهی از سپاهیان ایران رو در رو گشت. پیل بانی از ایرانیان در این هنگام ابوعبید را به زیر پای پیل گرفت و به هلاکت رساند. دیگر اعراب نیز از بیم گریختند. چون خبر این شکست به عمر در مدینه رسید هراسان شد و سپاهی تازه به سرکردگی « مثنی » روانه ی جنگ کرد. این سپاه توانست شکت پیشین را جبران کند و به سپاهی از ایران به سرداری « مهران مهروبه » فائق آید و تا دجله پیش رود. در این هنگام از جانب ابله و بصره نیز سپاه اعراب پیشرفت هایی کرده بود و در خوزستان و بصره مرزداران ایران را شکست داده بود. در این زمان مثنی خبر یافت که رستم در مداین به تدارک سپاه مشغول است و عمر را از این خبر آگاه ساخت. عمر خود در رأس سپاهی راهی ایران شد. در بین راه مرتباً اعراب بادیه نشین را به جهاد در راه خدا ( و صد البته تا اندازه ای هم در راه ثروت فزون از شمار ایرانیان ) فرا می خواند و آنان نیز به اشتیاق می آمدند. ولی در آخرین لحظات به توصیه یارانش ، عمر از همراهی این لشکر منصرف شد و « سعد وقاص » را امیری داد. سعد با سپاه عظیمی از همه ی قبایل عرب آهنگ قادسیه کرد. از آن سوی نیز ، رستم به همراه سپاهیان ایران به دفاع می آمد. دو لشکر در قادسیه فرود آمدند و چهار ماه به مذاکره و تبادل سفیران گذراندند. آنگاه رستم نبرد را آغاز کرد ؛ سه روز به سختی نبرد کردند و از هر دو جانب کشته های فراوانی به خاک افتادند تا آنکه در چهارمین روز رستم کشته شد. پیکرش را یافتند که فزون از صد زخم داشت و چون دانستند که سردار سپاه است ، سرش را بریدند و بر نیزه کردند. مرگ رستم ضربه ی سختی به سپاه ایران وارد آورد. بسیاری از سربازان پس از آن حادثه از میدان گریختند و آنان که ماندند به دست اعراب کشته شدند. سپاه ایران در همان روز شکست خورد و اعراب مشغول غارت کردن سپاه و به غنیمت گرفتن دارایی های سپاهیان شدند. یکی از غنائمی که به دست اعراب افتاد درفش کاویانی بود که آنرا تکه و پاره کرده و هر تکه اش به کسی رسید. آنچه بر سر درفش کاویان آمد همان است که مقدر بود مدتی بعد بر سر ایران آید و هر تکه ای از آن سرزمین به یکی از سران قبایل عرب رسد. سربازانی که توانسته بودند از این معرکه بگریزند راه مداین در پیش گرفتند و سعد نیز به دنبال آنان روانه ی مداین شد. چون اعراب به مداین رسیدند ، آن شهر را پیرامون گرفتند و در نزدیکی آن اردو زدند. محاصره ی مداین چندان به درازا کشید که در مداین قحطی آمد و مردم از شدت گرسنگی به خوردن گوشت سگ و گربه روی آوردند. یزدگرد که در آن هنگام در مداین بود خزانه را گشود و ثروت آن را میان مرزبانان و مردم بخش کرده به آنان چنین گفت: « اگر این شهر از دست برود ، شما بر این مال اولی ترید تا آن تازیان و اگر خدا خواست و شهر در دست ما باقی ماند شما این ثروت را به خزانه ی مملکت بازخواهید گرداند. » چون به سعد خبر رسید که یزدگرد مشغول بخشیدن ثروت خزانه است و دانست که اگر دیر بجنبد ثروت خزانه تمام خواهد شد و چیزی به وی نخواهد رسید سراسیمه شد و دستور حمله را صادر کرد. سپاهیان عرب از فرط طمع آنچنان خود را به آب دجله زدند که یکی از آنان در آب فرو رفت و به هلاکت رسید. نگهبان مداین وقتی که تازیان را بر کناره ی دروازه های شهر دیدند بانگ برآوردند : « دیوان آمدند ! دیوان آمدند ! » خره زاد ( برادر رستم ) با لشکری به دفاع از شهر آمد ولی شکست خورد و به درون شهر بازگشت. خره زاد که با آن سپاه کوچکش دیگر تاب مقاومت در برابر لشکر انبوه عرب برایش نمانده بود و سقوط شهر را حتمی می دید ، نیمه شب به همراهی لشکریان خود و گروهی از مردم مداین از شهر گریخت. تازیان به تیسفون درآمدند و قتل و غارت پیش گرفتند. سعد در ورود به مدائن نماز فتح خواند و چون به کاخ سفید کسری درآمد قرآن خواند و امر کرد تا آتشکده ی بزرگ شهر را ویران کنند و به جای آن مسجدی بسازند. نوشته اند که از آنجا فرش بزرگی به مدینه بردند که از بزرگی جایی نبود که آن را بتوان افکند. پاره پاره اش کرده اند و میان سران قوم بخش کردند. بعدها یک تکه از آن را بیست هزار درهم فروختند.

پس از واقعه ی مدائن ، حادثه ی جلولاء پیش آمد که در آن نیز ایرانیان شکست سختی خوردند. وقتی که ایرانیان گریخته از مدائن به جلولاء رسیدند هر کدام از آنان برای رفتن به شهر و دیار خود راهی جدا داشتند و باید از یکدیگر جدا می شدند. در این هنگام تصمیم گرفتند پیش از متفرق شدن یک بار دیگر بخت خود را در نبرد با عربان بیازمایند. « مهران رازی » را به سردار ی خویش برگزیدند و در آنجا خندق کندند و آماده ی نبرد شدند. نامه ای به یزدگرد فرستادند و از او به مال و لشکر کمک خواستند. پادشاه تا آنجا که در توان داشت به نیرو و سرمایه ی اندکی یاریشان کرد. در این میان سعد بن وقاص که در مداین بود خبر یافت که ایرانیان مهیای نبردی دوباره می شوند. نامه ای به عمر نوشت و رای خواست. عمر فرمان داد که باید خود را آماده ی جنگ کنند و به دشمن مجال حمله ندهند. سعد لشکر انبوهی به جلولاء فرستاد و این لشکر از همه طرف به ایرانیان حمله آورد و بسیاری از آنان را به خاک افکند. شماری از سربازان ایرانی که موفق به فرار شدند به حلوان ( محل استقرار یزدگرد ) رفتند و از او خواستند که هر چه سریعتر از آنجا بگریزد. در جنگ جلولاء غنیمت بسیار به چنگ اعراب افتاد چندان که تا آن زمان غنیمتی بیش از آن نیافته بودند. اعراب به رسم فتوتی که داشتند مردان را قتل عام کرده و زنان و دختران را به غنیمت بردند. شمار کشتگان جلولاء را بالغ بر صد هزار تن آورده اند! زنان و دخترانی که در این جنگ به چنگ اشغالگران افتادند چندان زیاد بودند که عمر بارها و بارها می گفت : به خدا پناه می برم از فرزندان این زنان که در جلولاء اسیر شده اند !

وقتی که یزدگرد از مدائن گریخت به همه ی سرداران پیام فرستاد که لشکرهایشان را برای یاری او و دفاع از کشور اعزام دارند. سرداران ایران اینچنین کردند. از کنار ه ی خزر تا دریای هند و از جیحون تا دریای فارس از هر جا سپاهی فراز آمد. در نزدیکی همدان سپاهی گرد آمد که شمار آن را تا صد و پنجاه هزار کس گفته اند. فرمانده ی این سپاه فیروزان بود و بنا بود که این سپاه از راه حلوان به جانب کوفه که لشکرگاه عرب بود حمله کند. عمار بن یاسر - سردار عرب - چون از این خبر آگاه گشت نامه به مدینه نوشت و وضع موجود را برای عمر تشریح کرد. عمر نامه را برگرفت و منبر رفته گفت : « ای مردم ! تا کنون به فرٌ اسلام و یاری خدا در جنگ با عجم پیروزی با ما بوده است. اکنون عجمان سپاه گرد کرده اند تا نور خدای را بنشانند !! این نامه ی عمار بن یاسر است که به من فرستاده است. می نویسد که اهل توس و طبرستان و دماوند و گرگان و ری و اصفهان و قم و همدان و ماهین و ماسبذان بر ملک خویش گرد آمده اند تا در کوفه و بصره با برادران و یاران شما درآویزند و آنان را از سرزمین خویش برانند و با شما به جنگ آیند. رایی که در این باب دارید با من بگویید.» طلحه گفت : ای امیر ! رای تو صائبترست هر چه گویی چنان کنیم. عثمان گفت: ای امیر! به مردم شام بنویس تا از شام آیند و به مردم یمن کس فرست تا از یمن آیند و از مردم بصره درخواه تا از آنجا آیند و تو نیز از اینجا راه کوفه پیش گیر و چون این همه خلق بر تو فراز ایند سپاه تو بیشتر باشد و کار بر تو آسان گردد. مسلمانان که در پای منبر بودند این رای عثمان را پسندیدند و آفرین خواندند. به فرمان عمر سپاه عظیمی از اعراب گرد آمد و روانه ی نبرد شد. سپاه ایران نیز به سرداری فیروزان ساز و برگ بسیار آماده کرده بود. دو لشکر در نزدیک نهاوند خیمه زندند. چون ایرانیان جنگ را آغاز نمی کردند اعراب در هراس افتادند که چه کنند و فرجام این نبرد چه خواهد شد. سر انجام تصمیم گرفتند که شایع کنند خلیفه ی مسلمین در مدینه مرده است و باید جنگ نکرده باز گردند. و پس از آن نیز آهنگ بازگشت کردند. ایرانیان از سنگرها و قلعه های خویش درآمدند تا عربان را دنبال کنند و به این حیله پراکنده شدند. چون به تازیان رسیدند ، تازیان برگشتند و جنگی سخت در گرفت و هزاران تن از هر دو سوی کشته شدند و به فرجام سپاه ایران شکست خورد و پراکنده شد و نهاوند نیز به چنگ عربان افتاد. از آنجا سپاهیان عرب به راه همدان و آذربایجان رفتند و دیگر ایرانیان را یارای مقاومت نبود. اشغال نهاوند در واقع راه اشغال همه ی ایران را به روی تازیان گشود و از این جهت عربان آن را "فتح الفتوح" نامیدند. این آخرین مقاومت منسجم و منظم دولت ساسانی در برابر هجمه ی عرب بود. پس از آن دیگر نه دولتی در کار بود نه کشوری. همه چیز به زیر سلطه ی اعراب رفته بود. سال بعد همدان و کاشان و اصفهان و استخر نیز به دست تازیان افتاد و یزگرد از فارس به کرمان و از آنجا به سیستان رفت و سرانجام در مرو کشته شد. در فتح نهاوند آخرین بازمانده ی گنجهای خسروانی نیز به دست اشغالگران افتاد و دیگر ایرانیان را ممکن نشد که لشکری فراهم آورند و در مقابل اعراب بایستند.

پس از سقوط ایران اگر چه هرگز لشکری بر علیه عربان آراسته نشد ولی مقاومتهای کوجک محلی همه جا بر ضد بیدادگری های اعراب جریان داشت. اما از آنجا که اعراب با خشونت تمام هر ندای مخالفی را خفه می کردند ، این مقاومت ها به جایی نرسید. از جمله ی دلیرانه ترین این مقاومتها ، مقاومت مردم استخر بود که بر ضد عربان سر به شورش برآوردند و عامل دستگاه خلافت عرب را در آن شهر هلاک گرداندند ولی دیری نپایید که یک سردار عرب به نام "عبدالله بن عامر" به استخر لشکر کشید و چندان خون ریخت که دیگر هیچ ندای مخالفی از آن شهر برنخاست.( در تهاجم عبدالله بن عامر به استخر دست کم چهل هزار تن قتل عام شدند). در دوران خلافت عثمان حادثه ی مشابهی در خراسان روی داد. به عثمان خبر رسید که مردم خراسان که سابقاً اسلام آورده بودند ، مرتد شده اند و سر به شورش برآورده اند. عثمان ، عبدالله بن عامر و سعید بن عاص را برای سرکوبی آنان فرستاد و آنان نیز با آفریدن جنایتی تازه ، مردم خراسان را سرکوب کردند و گرگان و طبرستان و تمیشه را دوباره فتح کردند.

پس از اشغال ایران ، اعراب بر نابود کردن فرهنگ مردم ایران همت گماردند. زبان رسمی ایران به زبان عربی تغییر یافت و ایرانیان را واداشتند که به زبان اعراب سخن بگویند. کتابهای فراوانی را که نشانه ی علم و دانش یک ملت دربند بود یا به آب انداختند یا در آتش سوزاندند. آورده اند که وقتی سعد بن ابی وقاص به مداین دست یافت کتابهای فراوانی در آنجا یافت ، به عمر نامه نوشت که با این کتابها چه کند و عمر پاسخ داد : همه ی آنها را به آب بیافکن که اگر آن کتاب ها سبب راهنمایی باشند ، ما قرآن را داریم که بس راهنماتر از آنهاست و اگر گمراه کننده باشند باید از شر آنان در امان ماند.

مرگ عمر 

ابولؤلؤ فیروز یکی از اهالی نهاوند بود که پس از فتح نهاوند او را به غلامی به مدینه برده بودند. نوشته اند که وقتی اسیران نهاوند را به مدینه می آوردند ، ابو لؤلؤ دست بر سر کودکان می کشید و می گریست و می گفت : « عمر جگرم بخورد ». نوشته اند که این فیروز ، غلام مغیرة بن شعبه بود. درودگری می کرد و روزی دو ردم به مغیره می داد. یک روز صبح که عمر برای نماز از خانه بیرون آمد ، فیروز در مقابلش درآمد و با یک کارد حبشی شش ضربه بر او وارد کرد و او را به از پای درآورده ، خود بگریخت. از قراین چنین برمی آید که هرمزان و چند تن از یاران پیامبر نیز در این مهم دست داشته اند. پس از مرگ عمر ، فرزندش عبیدالله به خانه ی هرمزان رفت و او را کشت سپس به خانه ی سعد رفت و غلام وی ، حنیفه را هم کشت. سعد در آمد که غلام مرا از چه می کشی ؟ عبید الله خواست سعد را هم بکشد که سعد موی او را گرفت و بر زمینش زد و کارد از وی ستاند. سپس او را نزد عثمان – خلیفه ی تازه - برد. عثمان گفت با او چه باید کرد؟ علی ( ع ) پاسخ داد : باید او را کشت به جزای قتل هرمزان که او را بی گناه کشته است. ولی عثمان از این خواسته سر باز زد و او را عفو کرد

نوشته شده توسط محسن در جمعه 1388/06/13 ساعت 22:58 | لینک ثابت |

شکل روی این سکه تصویر شاپور اول است.

 که یکی از پر قدرت ترین پادشاهان ایرانی بوده است.

shapour

نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه 1388/06/12 ساعت 23:47 | لینک ثابت |

                                                       شاپور اول       

 (سلطنت از ۲۴۱ - ۲۷۱ م)، دومین شاهنشاه ساسانی و فرزند اردشیر بابکان است.

او به سفارش پدر و پس از مرگ وی به تخت نشست. در سکه‌های اردشیر تصویر شاپور به عنوان نایب‌السلطنه درج

شده‌است. وی از شاهان بزرگ ساسانی محسوب می‌شود.

در عرصهٔ نظامی شاپور، چنانکه که خود در کتیبه‌ای تصریح کرده‌است، در سال ۲۴۲ گردیانوس امپراتور روم را که به ایران

تاخته بود شکست داد و کشت. فیلیپ عرب (امپراتور بعدی) را مجبور به پرداخت غرامتی هنگفت و واگذاری زمین‌های زیادی

به ایران کرد. همچنین در سال ۲۶۰ والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور

حک پیکره‌ای عظیم در دل کوه رحمت در نقش رستم داد .

SHAPOR 1

نوشته شده توسط محسن در شنبه 1387/11/05 ساعت 20:15 | لینک ثابت |

                سلسله هاي تاريخ ايران

   مادها، هخامنشيان،سلوکيان اشکانيان، ساسانيان، طاهريان، صفاريان، سامانيان، زياريان، بوييان، غزنويان، سلجوقيان، خوارزمشاهيان، ايلخانان، دودمان ‌هاي محلي، آل مظفر يا مظفريان، آل اينجو، تيموريان، صفويان، افشاريان، زنديان، قاجار، پهلوي انقلاب اسلامي 

تاريخ ايران باستان (قرون باستان )

مادها
دياکو، فره ورتيش، هوخشتره، آستياگ

هخامنشيان
کوروش بزرگ، کمبوجيه، بردياي دروغين (گئومات مغ)، داريوش بزرگ، خشايارشا (خشيارشا)، اردشير يکم (اردشير درازدست)، خشايارشاي دوم، سغديانوس، داريوش دوم، اردشير دوم، اردشير سوم، ارسس، داريوش سوم

سلوکيان جانشينان اسکندر

اشکانيان
ارشک (اشک يکم)، تيرداد يکم (اشک دوم)، اردوان يکم (اشک سوم)، فرياپت (اشک چهارم)، فرهاد يکم (اشک پنجم)، مهرداد يکم (اشک ششم)، فرهاد دوم (اشک هفتم)، اردوان دوم (اشک هشتم)، مهرداد دوم (اشک نهم)، سيناتروک (اشک دهم)، فرهاد سوم (اشک يازدهم)، مهرداد سوم (اشک دوازدهم)، ارد يکم (اشک سيزدهم)، فرهاد چهارم (اشک چهاردهم)، فرهاد پنجم يا (فرهادک) (اشک پانزدهم)، ملكه موزا همراه با پسرش فرهاد پنجم، ُرد دوم (اشک شانزدهم)، ونن يکم (اشک هفدهم)، اردوان سوم (اشک هيجدهم)، تيرداد سوم، وردان (اشک نوزدهم)، گودرز (اشک بيستم)، ونن دوم (اشک بيست و يکم)، بلاش يکم (اشک بيست و دوم)، پاکور (اشک بيست و سوم)، اردوان چهارم، خسرو (اشک بيست و چهارم)، بلاش دوم (اشک بيست و پنجم)، مهرداد چهارم، بلاش سوم (اشک بيست و ششم)، بلاش چهارم (اشک بيست و هفتم)، بلاش پنجم (اشک بيست و هشتم)، اردوان پنجم (اشک بيست و نهم)، بلاش ششم، اردوازد

ساسانيان
اردشير يکم (اردشير بابکان)، شاپور يکم، هرمز يکم، بهرام يکم، بهرام دوم، بهرام سوم، نرسي، هرمز دوم، آذر نرسي، شاپور دوم (ذوالاکتاف)، اردشير دوم، شاپور سوم، بهرام چهارم، يزدگرد يکم، بهرام پنجم (بهرام گور)، يزدگرد دوم، هرمز سوم، پيروز يکم، بلاش، قباد يکم، جاماسب، قباد يکم، خسرو يکم (خسرو انوشيروان)، هرمز چهارم (ترک‌ زاد)، بهرام ششم، خسرو دوم (خسرو پرويز)، قباد دوم (شيرويه)، اردشير سوم، شهربراز، خسرو سوم، جوانشير، پوراندخت، گشناسب بنده، آزرمي دخت، هرمز پنجم، خسرو چهارم، پيروز دوم، خسرو پنجم، يزدگرد سوم

پس از اسلام

قرون وسطي

طاهريان
طاهر بن حسين (طاهر ذواليمينين)، طلحه بن طاهر، علي بن طاهر، عبدالله بن طاهر، طاهر بن عبدالله، محمد بن طاهر بن عبدالله

صفاريان
يعقوب ليث، عمرو ليث، طاهر بن محمد بن عمرو ليث، ليث بن علي بن ليث، محمد بن علي بن ليث، احمد بن محمد بن خلف، خلف بن احمد

سامانيان
اسماعيل بن احمد، نامدار به امير ماضي، احمد بن اسماعيل, نامي به امير شهيد، نصر بن احمد، نامي به امير سعيد، نوح بن نصر، نامي به امير حميد، عبدالملک بن نوح، نامي به امير رشيد، منصور بن نوح، نامي به امير سديد، نوح بن منصور، نامي به امير رضي، منصور بن نوح، عبدالملک بن نوح

زياريان
مرداويج زياري، وشمگير، بيستون پسر وشمگير، قابوس پسر وشمگير، منوچهر پسر قابوس، انوشيروان پسر منوچهر

بوييان علي   ( عمادالدوله  )   حسن  ( رکن الدوله ) احمد  ( معزالدوله ) فنا خسرو

(عضدالدوله  ) ديالمه ي فارس    ديالمه ي همدان   

غزنويان
ناصرالدين سبکتکين، اسماعيل پسر سبکتکين، سلطان محمود غزنوي (محمود بن سبکتکين)، محمد پسر محمود، سلطان مسعود غزنوي (مسعود بن محمود)، مودود پسر مسعود، مسعود دوم پسر مودود، علي پسر مسعود، عبدالرشيد پسر محمود، طغرل غاصب، فرخزاد پسر مسعود، ابراهيم پسر مسعود، مسعود سوم پسر ابراهيم، شيرزاد پسر مسعود، ارسلانشاه پسر مسعود، بهرامشاه پسر مسعود، خسروشاه پسر بهرامشاه، خسرو ملک پسر خسروشاه

سلجوقيان
طغرل، الب ارسلان، ملکشاه، برکيارق، محمد بن ملکشاه، سنجر، محمود

خوارزمشاهيان
قطب الدين محمد، علاء الدين اتسز، جلال الدين سلطانشاه، علاء الدين تکش، علاء الدين محمد، جلال الدين منکبرني

ايلخانان
هولاگو، اباقاخان هولاکو، سلطان احمد تکودار بن هولاکو، ارغون ‌خان‌ بن اباقا، گيخاتون بن اباقا، بايدو خان بن طرغان‌، غازان‌ بن ارغون، اولجايتو خدابنده بن ارغون، ابوسعيد بهادرخان‌ بن اولجايتو، ارپاگاون، موسي خان، محمد خان، ساتي بيک، شاه جهان، سليمان خان، طغا تيمورخان، انوشيروان عادل

آل مظفر يا مظفريان
مبارزالدين محمد، شاه محمود، عمادالدين احمد، نصره الدين شاه يحيي، شاه شجاع، زين العابدين بن شاه شجاع، شاه منصور

تيموريان
تيمور لنگ، خليل سلطان، شاهرخ، الغ بيگ، عبدالله، بابر، ابو سعيد، سلطان احمد، سلطان محمود، سلطان حسين بايقرا

قرون جديد

صفويان
شاه ‌اسماعيل يکم، شاه طهماسب يکم، شاه اسماعيل دوم، شاه محمد خدابنده، شاه عباس يکم، شاه صفي، شاه عباس دوم، شاه سليمان، شاه سلطان حسين، شاه طهماسب دوم، شاه عباس سوم

افشاريان
نادرشاه افشار، عادلشاه افشار، ابراهيم ‌شاه، شاهرخ ‌ميرزا

زنديان
کريم‌ خان زند، زکي‌ خان زند، ابوالفتح‌ خان زند، صادق‌ خان زند، علي ‌مراد خان زند، جعفر خان زند، صيد مراد خان زند، لطفعلي ‌خان زند

قرون معاصر

قاجار
آقا محمدخان قاجار، فتحعلي شاه، محمد شاه، ناصرالدين شاه، مظفرالدين شاه، محمد علي شاه، احمد شاه

پهلوي
رضا شاه پهلوي، محمد رضا شاه پهلوي
 انقلاب اسلامي

نوشته شده توسط محسن در شنبه 1387/10/28 ساعت 16:51 | لینک ثابت |

                            

ROYAL ROAD

به دستور داریوش بزرگ جاده سراسری از شوش به سارد کشیده شد که شهرهای بسیاری را

به هم متصل می کرد .

این جاده از چند لحاظ برای داریوش اهمیت داشت که مهمترین انها عبارت بود از :

۱.تجاری

۲.نظامی

۳.دسترسی سریع به شهرهای بزرگ

ROYAL ROAD

نوشته شده توسط محسن در جمعه 1387/07/12 ساعت 17:15 | لینک ثابت |

              

به ابتکار خشایارشا پلی از قایق بر روی بغاز داردانل ساختند که نیروی زمینی ایران توانست 

از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. در ابتدا خشایارشاه با پادشاه کارتاژ

(Carthagٍٍ)صلح کرد تا وی یونانیان را همراهی نکند. علاوه بر این، تعداد زیادی از یونانیان

به ارتش خشایارشاه پیوستند از جمله مردم منطقه تسالی(Thessaly) اما در همین هنگام

طوفانی سهمگین وزید و به کشتی‌های ایران خسارت وارد کرد. سرانجام در دریای آرتمزیوم

(Artemisium) بین کشتی‌های دو سپاه جنگ درگرفت و یونانيان شکست خوردند. نبرد

دیگر در تنگه ترموپیل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگی جا نیروی ایران با 

مقاومت اتنی ها و اسپارتی ها که برای نخستین بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام

یک یونانی به ایرانیان که در آستانه شکست بودند راهی را معرفی کرد که به پشت تنگه

می‌رفت. یونانیان با آگاهی از این خیانت گریختند و فقط لئونیداس(Leonidas)(حاکم اسپارت)

بهمراه سیصد اسپارتی که به اجبار مانده بودند همگی کشته شدند. سپاه ایران بعد از این جنگ

آتن را به تصرف درآورد و کاخ اکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی معبد اکروپولیس و 

خانه‌های شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند.

نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 1387/02/02 ساعت 3:10 | لینک ثابت |

powerful

 یکی از مقتدرترین پادشاهان ساسانی شاپور اول بود که توانست در یکی ازجنگ هایش بارومیان

والریانوس (امپراتور روم) را به اسارت در اورد وبه ایران بیاورد و برای حقیر کردن و نشان

دادن اقتدار ایرانیان به جهانیان و بلاخص رومیان ان زمان والریانوس را به زانو خم می کرد و

از کمر وی  به عنوان کرسی استفاده می کرد و سوار بر اسب خود می شد۰

نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 1387/02/01 ساعت 4:30 | لینک ثابت |

قلمرو ایران در زمان ساسانیان

برای مشاهده عکس در سایز بزرگ روی لینک زیر کلیک نمائید

قلمرو ایران در زمان ساسانیان

نوشته شده توسط محسن در شنبه 1387/01/31 ساعت 17:49 | لینک ثابت |

darius the great

عکس هایی از ایران باستان

 

برای دیدن  عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 1386/05/24 ساعت 2:44 | لینک ثابت |

 

که بودی و رواست از دانشمندان تاریخ بپرسیم اکنون کجاییم

 

هر که مهر میهنش در دل نباشد کافر است

 

این سخن فرموده زرتشت پاک و برتر است

هست ایران مادر قرزند ایرانت پدر

 

کوششی کن گر تو را مهر از پدر وز مادر است

خسروان پیش نیاکان تو زانو میزنند

 

این گواهم ملکی است کاندر باستان بینی در او

داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است

نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 1386/05/15 ساعت 21:53 | لینک ثابت |

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
شهریور 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
عکسها
پیوندها
انتی هک.هک . دانلود نرم افزار
عکس های از ایران باستان
سراي كورش و داريوش...ايران
از سیر تا پیاز توش هست
اقتدار ملی
قالب بلگفا

طراح قالب
طراحی ودانلود قالب وبلاگ







Powered by WebGozar


Born on: Jan 16, 1983

کلیه ی مطالب وبلاگ ariyanes محفوظ است و کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز است. طراحی شده توسط محسن